در حسرت کلپوره

و عطش من از بر گرمای تو، به از کاسنی باشد بر مزار مرشد...

به ما حنظل می‌دهند و می‌خواهند ما بگوییم عسل است.

«ساعدی» می‌گفت، دو دیوانه؟ که چی؟ و انگار ما همه عاقل بودیم!
از دار دنیا یه خر سبز آرزوها داشتیم، که اونم به بهونه ۸۸ از ما گرفتن!
بعد چند وقت به سرمون زد بریم عیادتش، گفتن رو موتور تصادف کرده،‌ شاش‌بند شده، مرده؛
خلاصه شدیم بی‌آرزوِ مطلق، رو به زوال عقل...
یاد خاطره‌های من و ممد به خیر.
قدرت گرفته از بیان | طراحی شده توسط عرفان