در حسرت کلپوره

و عطش من از بر گرمای تو، به از کاسنی باشد بر مزار مرشد...

گفته‌های مبهم

هوش مصنوعی؛ یکی از کلیشه‌ای ترین کلمه‌هایی که در عمرم شنیدم. منطقی که صرفا از خاطرات اش استفاده می‌کند، آنها را اندازه می‌گیرد و نتایج گنگی را که بعضا دوست‌شان داریم خروجی می‌دهند؛ فتح‌الله‌زاده راست می‌گفت، نون تو پوله، مگر نه همون اسم‌های قدیمی منطقی ترن!

چه جمله قشنگی، «نون تو پوله» غیر منطقی ترین چیزیست که در عمرم شنیده‌ام هرچند که حقیقی تر از هر عدد حقیقی است. تلخ است معنایش، تلخ تر از  هوش به اصطلاح مصنوعی، تلخ تر از یک چای از شب مانده یا حتی تلخ تر از هوش به اصطلاح انسانی؛ آنقدر تلخ است که بچه ها هم معنی اش را می‌فهمند، همان بچه‌هایی که فرصت‌ها از آن‌ها گرفته شد تا که یک شب سیر(تر) بخوابند؛ آنقدر تلخ است که زن‌های این شهر(هر شهری که تو بگویی) هم معنی اش را می‌فهمند، همان‌ زن‌هایی که فرصت‌ها از آن‌ها گرفته شد تا که ...؛ آنقدر تلخ که حتی هوش مصنوعی هم معنی آن را می‌فهمد، ترکیب از بردار ها که برای هیچ منطقی بهینه ندارد، برداری که به هر سو سرش را کج کنی، به هر سو که اشاره‌کند، یکی هست که هنوز هم فرصت‌ها را با نان شب طاق می‌زند؛ نان شب چرا؟ زندگی‌اش را بگو، او دردها که می‌کشد و من نشسته ام. او دردها می‌کشد و من قصه هزار و یک شب تعریف می‌کنم، او درد‌ها می‌کشد و من در فکر دو خط نوشته، عقلم را بر زمین می‌کوبم، او درد‌ها می‌کشد و من عدل الهی معنی می‌کنم، او درد ها می‌کشد و ما.

ماه رمضان است، روزه بگیر تا که درد فقرا را درک کنی؛ یکی از کلیشه‌ای ترین کلمه‌هایی که در عمرم شنیدم. منطقی که صرفا از خاطرات اش استفاده می‌کند، آنها را بُر میزند و یکی را از میان انبوه دنیا بر می‌کشد، آری تو، ماه رمضان است، روزه‌ات را گرفتی؟ دنیا را چند خریدی؟ آخرش که چه؟ من سر افطارم و تو در لابه‌لای انبوه نفس‌های تنگ با دنیا سر دو ذره نان آخرت را با امروز معامله می‌کنی، من بر سر سفره افطارم و تو لابه‌لای انبوه نفس‌های تنگ با مردکی سر دو ذره نان شرافت را معامله می‌کنی.

ماه رمضان است، عدل هم عدل امیر، هر چه او دستور دهد؛ هر روز روزه سکوت می‌گیرم، خودم را به نفهمی می‌زنم و منطقی «از دانشمندان» می‌خوانم تا بلکه پی به  یک برگ ببرم و آخر هم شب را به امید فردا دست عجل می‌دهم! نمی‌دانم، نمی‌دانم در پس این سیاهی، صدایی به ضمن گمان‌مان خواهد رسید؟ نمی‌دانم در پس این سیاهی گفتاری، کفتاری، رفتاری یا که خلق افکاری به ما خواهد رسید؟ نمی‌دانم، نمی‌دانم، به خدا قسم، هیچ نمی‌دانم.

«به خدا قسم»، چه گفتم، از که گفتم، امیری، سلطانی، به قول اینها، فلانی؛ هر چه هستی باش، اما قسم به افکارم که نهایت بودن‌م است، نور بگذار برای هر ضل‌ الفکاری!؟


از دار دنیا یه خر سبز آرزوها داشتیم، که اونم به بهونه ۸۸ از ما گرفتن!
بعد چند وقت به سرمون زد بریم عیادتش، گفتن رو موتور تصادف کرده،‌ شاش‌بند شده، مرده؛
خلاصه شدیم بی‌آرزوِ مطلق، رو به زوال عقل...
یاد خاطره‌های من و ممد به خیر.
قدرت گرفته از بیان | طراحی شده توسط عرفان