در حسرت کلپوره

و عطش من از بر گرمای تو، به از کاسنی باشد بر مزار مرشد...

این یک متن ساده است !

این یک متن ساده است، هدف خاصی هم ندارد؛ حرف های آموزنده نمی‌زند و با چرندیات هم پر نشده است، چیز خاصی از آن دست‌گیر شما نمی‌شود و  نتیجه‌ای هم از آن برای شما وجود ندارد، نه باعث باراش باران خواهد شد و نه خواندنش شما را حفاظت خواهد کرد!

این یک متن ساده است، هدف خاصی هم ندارد؛ به شما یاد نمی‌دهد که چگونه عاشق شوید، جادو رسیدن به معشوق هم ندارد، نه کاری می‌کند که به عاشق پیشه ها بر بخورد و نه مشکلی با این افکار خلف‌ مطلق دارد، حرفی در مورد گردش ماه و تاثیراتش بر مدار زمین بلد نیست و گذر عمر ستاره ها را مورد بررسی قرار نمی‌دهد، نه به آن دور دست های آسمان نگاه می‌کند و نه خودش را به روی مشکلات زمین متمرکز کرده، نه به سیاست او بد می‌گوید و نه از حفاظت این خوش می‌گوید، رشد درختان در شهر های مختلف را مقایسه نمی‌کند و آمار های تغذیه فردی را هم مورد مکاشفه قرار نمی‌دهد، ماهی های دریا را به حال خود وا گذاشته و در مورد فیل هایی که توسط مارها بلعیده شده‌اند هم بحثی نمی‌کند، شباهت مارهای بووآ به کلاه یا حتی حرام شدن ۲ روز از زندگی یک جوان پولدار که دلش می‌خواهد به فلان شغل بیهوده بپردازد را هم کاری ندارد.

این متن خیلی ساده است، هدف خاصی هم ندارد؛ نه دنیای ادیان را کار دارد نه آن سوفی بی مذهب را، نه دختری که با نور ماه زندگی می‌کرد را کار دارد و نه آن اندیشه های فئودالیسم قرن ۱۰ام را، نه گذری بر روند انقلاب های مردمی می‌کند و نه گذری بر سفر باد از کرانه رود سند، نه کاری به نام‌گذاری بی‌نهایت دارد و نه آن کشوری که حیوانات ساختند، نه سیری در سفرنامه ها دارد و نه سیری بر سفر آپولو، نقدی بر جنگ جهانی را بحث نمی‌کند و  آن فیلم گمشده را هم نقد نمی‌کند، نه به شما کمک می‌کند که سیره زندگی آن مرحوم را بفهمید و نه به شما کمک می‌کند که از کچلی یا مشکلات جنسی رنج نبرید، رفتار شما در خانه را مربوط به موضوع نمی‌داند و موضوعش را به گستره هیچ نمی خواند، ساده نیست اما چیزی هم برای گفتن ندارد، زمان می‌گذرد و این هم می‌رود.

آری می‌دانم، این متن خیلی خیلی ساده است، هدف خاصی ندارد و زمین را را از حرکت وا نمی‌دارد و گازش را هم نمی‌گیرد که برود، بی ارزش نیست اما ارزشی هم ندارد، درست مانند زندگی. آری می‌دانم، این متن ساده است، همه می‌توانند و می‌دانند چگونه؟ اما آیا نباید نوشته شود؟ آیا نباید خوانده شود؟ و هزار «آیا نباید؟» دیگر

باید، باید، باید

عموما باید گذاشت، رفت

رفت و دیگه نگاه نکرد

اما سعی به فراموش کردن از سخت ترین کارای ممکنه

گفته‌های مبهم

هوش مصنوعی؛ یکی از کلیشه‌ای ترین کلمه‌هایی که در عمرم شنیدم. منطقی که صرفا از خاطرات اش استفاده می‌کند، آنها را اندازه می‌گیرد و نتایج گنگی را که بعضا دوست‌شان داریم خروجی می‌دهند؛ فتح‌الله‌زاده راست می‌گفت، نون تو پوله، مگر نه همون اسم‌های قدیمی منطقی ترن!

مترادف سرآغاز: دیباچه، مقدمه

    گذاشتن، رفتن، پیوستن؛ گفتیم سخته اما شدنی، رفتیم که دیگه بر نگردیم، نه که با نوشتنه مشکل داشته باشیم، دغدغه هامون با محیط جور نبود، خواسته‌هامون منطقی نبود، نه که از اونا بوده باشه که «یکی خوانم، یکی دانم، یکی جویم» اینا، نه بابا ما اصلا قیافه‌مون به اون فلسفه نمی‌خوره، نه که آتئیست باشیم(زبونم لال)، نه بابا، ما اصلا اهل فکر کردن نیستیم؛ نهایتا هم اگر میخاستیم «یکی جویم» زیر لب بگیم، بحث عشق کوچه خیابونی بوده، که الله وکیلی مال این چرندیات نیستیم، نه که بچه جاده ساوه باشیم، تعریف زندگیمون رو بزاریم غیرت، بزاریم کفتر، بزاریم لب‌پر، نه آقا جان!

    گذاشتن، رفتن، پیوستن؛ گفتیم سخته اما شدنی، رفتیم که دیگه بر نگردیم، بریم که بریم، بریم دور دستا، بریم اونجا که هیچ کس نمی رفت، حسن کچل هر روز میرفت الا جمعه ها، گفتیم بریم جای از ما بهترون، بریم دور دورا، سرزمین خدایان رو دوتا عملیات بیت‌المقدس بزنیم، یه فتح ۴، اگر امکانات یاری کرد یه نقشه در حد اچ-۳ هم بکشیم، اما رفتیم و دیدیم اونجا هم هیچی نی، همین بلاد کفر خودمون بهتره.

    گذاشتن، رفتن، پیوستن؛ گفتیم سخته اما شدنی، رفتیم که دیگه بر نگردیم، رفتیم که به قول این خارجی‌ها یکم پرایویسی داشته باشیم، رفتیم که هک نشیم،‌ مغز لا الاکلنگ نشیم، رفتیم بمونیم، راحت شیم، اما مگه شد؟

    گذاشتن، رفتن، پیوستن؛ گفتیم سخته اما شدنی، رفتیم که دیگه بر نگردیم، بلکه خاطره ها مثل الکلِ سر وا بشن، بپرن، بلکه پا رفاقتا بیشتر خرج کنیم، که تا زنده‌است انسانم آرزوست، بمیره نهایتا میشه دفعه قبلی، گند تو زندگی، نوشتار تا به آخر خط...

    گذاشتیم، رفتیم، اما لامصب نپیوست، که نپیوست! گویا فقط برا بقیه خوبه، برای ما خرابه، گویا خواننده بمرانی، خودش از جنس ما هه، گویا که چه عرض کنم، این زندگی ما از اعداد هم گنگ تره.

پ.ن: یادمه یه بار کلی نوشته بودم، کلی تاریخ، کلی روز، که همه‌چی رو تو چارچوب همونا تعریف میکردم، روزی که گذاشتم، روزی که رفتم، همه اونا رو هم با خودم بردم، اما راه برگشت؛ راه برگشت نداشت...

از دار دنیا یه خر سبز آرزوها داشتیم، که اونم به بهونه ۸۸ از ما گرفتن!
بعد چند وقت به سرمون زد بریم عیادتش، گفتن رو موتور تصادف کرده،‌ شاش‌بند شده، مرده؛
خلاصه شدیم بی‌آرزوِ مطلق، رو به زوال عقل...
یاد خاطره‌های من و ممد به خیر.
قدرت گرفته از بیان | طراحی شده توسط عرفان