در حسرت کلپوره

و عطش من از بر گرمای تو، به از کاسنی باشد بر مزار مرشد...

بر شانه غول‌ها

لغت از اضداد است؛ وقتی که برابری برای دو چیز که اصلا یکسان نیست در نظر بگیریم، هر آنچه که می‌خواهد روزمره شما آنها را تعبیر کند اما این قانون دارد، آن هم از آن قانون‌ها که که خون جگر ها به پایش ریخته شده، از آنها که عمر ها به پایش تلف شده تا اقلیم ظن و گمان جایش را به کرانه حقانیت بدهد. آنوقت من الف بچه به خودم اجازه حرف زدن میدهم!

نگاهی ساده کافیست، نگاهی به حد‌ های بالای حد، نگاهی به آنها که مردند و باقی مانند؛ یک نگاه، پایانی است برای هر چه که از تفکر خود به این سو و آن سو می‌پراکندی،‌ برای آن ذره احترامی که قائل بودی و هدف بهبودش بود. گفتم نگاه ساده است، منطق حکمرانی می‌کند، تو در آن مقیاس، شماری نیستی!  پس آرزو‌هایم،‌ آن امید بی‌کران اطرافیانم، آنها از برای چه بودند؟ جوابش ساده است، آرزو سبب زندگی ست و مقصودش اش محقق نشدن، امید هم که چشمه نور است، ماهییت اش متافیزیکی است، موجودیت ندارد اصلا! برو، برو و از جوانی‌ات لذت ببر.

دروغ می‌گفت، واضح بود، نگاه‌ش خیلی ساده بود، بیشتر به چشم حشرات می‌‌ماند لیک که ما خودمان برهان بر تکامل داروین بودیم. اگر حرف اش واقعیت داشت، که همه دست‌ها هنر‌شان حماقت بوده است، حماقت در اجازه دادن به خودشان، حماقت تا آنجا که شروع کردند. گفتیم داروین، هرچند که در مکتب او هم همه این ها بلواقع حماقت است و البته که همین حماقت‌هاست که نقش بر بوم هستی میزند.

کما فی‌السابق، سخن باقی‌است، جهان فعلی ساده‌تر از این حرف‌هاست؛ اگر واضح و مشخص نبود، اگر چشم ساده هم آن چه که بود را ندید، عینک بگذار، یادی هم از جراحی آب مروارید کن، حس‌شان را با تمامیّت هویت‌ تو در این هستی درک کن، به «پشت خم را دیدن» بسنده کن که سادتره از این حرفاست.

بی‌هدف است، بی‌پایان هم هست، اما مگر مهم است؟ مگر مهم است که زمان به کجا می‌رود؟ من نوشتم، پس هستم؛ من هستم پس می‌توانم، دید‌ی ساده‌است، می‌توانیم بر شانه غول‌ها بایستیم.

کمال فضلیت وقوف دانش

ز گمان تفکر، از آن موضوعات که تنها میخواهند چند اسم سر هم باشند، کاربرد دیگری هم برایشان نباشد، یک پله پایین تر از کمال فضلیت گروه های اسمی شامل یک کلمه ئیسم دار؛ به بیان ساده تر، از آنها که باید بشینی و به اوج طرف خندید و به خنده خود افسوس خورد، افسوس به همان ندانم هایی که ندانی که ندانی، همان هایی که سقراط میدانست نمیداند، اما با نادانی محض به اوج دیگر نادانان سخره کنی و تکه پرانی! آری، این از همان هاست.
تلاشی در راستا بهینه سازی مطلق توابع اکیدا یکنوا، همان هایی که تا قبل یک مترسک ۷۰-۸۰ صفحه‌ای بدیهی میدانستی‌شان، اما حب محبی، با تمام تقلا نتوانست تو را وادار به قبول نادان ماندن کند، پذیرفتی و دیدی آنقدر ها هم که می گفتی بدیهی نیست، کما این که اصلا بدیهی نبود؛ رگه های جهل باقی مانده در وجود ناخالصت همان کرد که بلاهت به سر این ملک آورد، ملکی که روزی به سلیمان ادا و اطوار میکرد لیک در این روز به آرزو یک اهریمن خوش نشسته!
از همان ابتدا گفتم، این قرار است یک پله پایین تر از متن های پر از ئیسم باشد، همان هایی که ژاله و ژابیر و ژاسمین به دور میز میزنند، همان‌ متن هایی که ژونال های روز خارجی به نشانه قدرت غرب و افتخار ژنرال‌هایشان میزنند، آری یک پله پایین تر از کیفیت متن هایی که ژن را نتیجه بقا میدانند و ژنده پوشی را کفر به خدا!
البته من «درب بهشت را زدن» را ناممکن نمی‌دانم، از آن بخیل‌هایی هم نیستم که آن متن‌های به اصطلاح درجه ۱ را می‌نویسند و پز آن را به هر ضل‌الفکری میدهند؛ به یکباره غلط‌گیری کنم که ناخواسته انحرافی در معیار شما پیش نیاید، من از آن «جمع کمال شمع اصحاب» که خیام میگوید هم نیستم، بلواقع اصلا در حد دسته‌بندی شدن نیستم و به زور نصف باب حقانیت را طی کرده باشم، از آنهایی باشم که به زیر هر پله گویی دستی کشیده باشند و بالایی هر پله را که گویی آرزومند (واضح است که این نیز تلاشی بر جوانی).
آری، همان مسافر غریبی که از تفکر به زندگی خرچنگ لذت ببرد و از خوردن آن آسی باشد، هرچند که ژست موش گیرد و مدعی دفن شیر ژیان باشد! گفتم که زیر هر پله ای را دست کشیده ام، هر پله ای که فکرش را بکنی، به دنبال نقیض هم نباش که نیابی، از آن حرف های ژاژ هم نیست که یوسف های نوین قولش را به آسیه ها میدهند، لیکن از آنها هم نیست که ژول‌ورن در چند روز متناهی کتابش کند و این ژاکت پوشان ئیسم گو تاییدش کنند؛ نکند تو هم میگویی که دسته دیگری موجود نیست؟
خدا را چه می‌پنداری؟ نه به این تفسیر ساده و بیان مطلق انسانیت، به آن مفهوم خالص و شبنم‌ش، همان گود ژرف و ژرسه، همان دوست ژکاره و همیشه همراه، همان سخن زیر لب و گردی گوشه چشم‌ت را گویم، همان که انفصال رفتار یئسم دوستان هم قبولش دارد، آری همان که بود و نبود را می‌گویم؛ ژون تو، ژی من، راسته سوم نیست؟ چکاوک تو بگو...
از دار دنیا یه خر سبز آرزوها داشتیم، که اونم به بهونه ۸۸ از ما گرفتن!
بعد چند وقت به سرمون زد بریم عیادتش، گفتن رو موتور تصادف کرده،‌ شاش‌بند شده، مرده؛
خلاصه شدیم بی‌آرزوِ مطلق، رو به زوال عقل...
یاد خاطره‌های من و ممد به خیر.
قدرت گرفته از بیان | طراحی شده توسط عرفان