در حسرت کلپوره

و عطش من از بر گرمای تو، به از کاسنی باشد بر مزار مرشد...

سلطان ابرها

همینقدر بالا می‌مونم!

«علی قاسمُا»

اون ته ته هاش

و حدش رو که بگیریم، زندگی همه‌مون قبره؛ دیگه همگرا شدن از این بیشتر؟

میگنا

میگن امشب از اون معدود شباییه که حتما میشینه پا حرفات، یعنی اگر سرش شلوغ ساختن آدم زمینی بوده، یه امروز رو سوا کرده برا ما، البته نه که یه کله گوش وایسته ها، نه، میگن خیلی که حرف دلت رو بزنی ها، اونجوری که تابلو باشه، اونم حرف دلشو بهت میزنه. میگن اگر دعا کنی اجابت میکنه، اگر گناه کنی میبخشه؛ میگما کیه که اینا رو از دست بده، کیه که بزاره بره؟ حتی اگر...

امشب منم تو خلوت خودم و خدام، ذوق میزدم، میپرسیدم، عصبانی میشدم، خلاصه بگم، تو حال خودم بودم؛ اما یه چیزی رو شنیدم که حال‌مو گرفت، یچیزی دیدم مغزم افتاد، یچیزی شنیدم که برق از سرم پرید، یعنی گذاشتم امشب بره، از دستش بدم. اینور خیابون دختره داشت پشت ترازو صواب‌هاشو با دنیاش طاق میزد، خسته شده بود، کلافه، گشنه و دست دراز ولی؛ ولی خدا کم نگذاشت، ثواب‌هاش رو با رویا‌هاش طاق زد.

به ما حنظل می‌دهند و می‌خواهند ما بگوییم عسل است.

«ساعدی» می‌گفت، دو دیوانه؟ که چی؟ و انگار ما همه عاقل بودیم!
از دار دنیا یه خر سبز آرزوها داشتیم، که اونم به بهونه ۸۸ از ما گرفتن!
بعد چند وقت به سرمون زد بریم عیادتش، گفتن رو موتور تصادف کرده،‌ شاش‌بند شده، مرده؛
خلاصه شدیم بی‌آرزوِ مطلق، رو به زوال عقل...
یاد خاطره‌های من و ممد به خیر.
قدرت گرفته از بیان | طراحی شده توسط عرفان