در حسرت کلپوره

و عطش من از بر گرمای تو، به از کاسنی باشد بر مزار مرشد...

فاتحه

چه بگویم، که باشیم که اصلا چیزی بگوییم؟ قبلا ها هر جا که میرسید، نقشی میزدم، از پل عابر تا به آسمان هفتم، هرجا که بگوییم، از آنها بودم که مهستی دوست داشت، همان ها که از بال پرنده تا درخت بیچاره را یادگاری میکنند!

هرچه که بود را یادگاری میدیدم، توضیحات بلند برایش ثبت میکردم و در ورق های تقویم آرشیو؛ برای خودم بایگانی داشتم به وسعت آرزو های دبستانی‌ام! گوسفند بودم و گرگی به ما زد، همه تار شد و آسمان سرخ، گویی باران خون باشد، اما مرگ قسمت همه است و این هم یکی از آنها بود، تجربه نداشتیم، با تیر جدال داشتیم کما که باید تفنگ را از دست‌ش خارج میکردیم.

رفتم از کوچه اندیشه برون سر شکنان


خسته دل، سوخته جان، با دل باور شکنان

نیست در گوهر پاکم خلل از کینه ولی


دلم آشفته شد از غفلت گوهر شکنان

چه هنر بت‌شکنی تا بود آزر بتگر


خود بخود بت نبود تا بود آزر شکنان

خبر مرغ قفس را به چمن خواهم برد


گر گذشتم به سلامت زبر پر شکنان

بر در بسته میخانه به حسرت دیدم


در دلم می‌شکند خنجر ساغر شکنان

خود نه خاری زدل خسته من کس نگرفت


که شکستند پر رفتنم این پر شکنان

آخر ای خنجر مردم کش بیگانه پرست


خوش نشستی به تنم در شب خنجرشکنان

پاس ما مردم آزاده بدارید که ما


تاج برداشته‌ایم از سر افسرشکنان

«حمید حاجی زاده،‌ سحر»

از دار دنیا یه خر سبز آرزوها داشتیم، که اونم به بهونه ۸۸ از ما گرفتن!
بعد چند وقت به سرمون زد بریم عیادتش، گفتن رو موتور تصادف کرده،‌ شاش‌بند شده، مرده؛
خلاصه شدیم بی‌آرزوِ مطلق، رو به زوال عقل...
یاد خاطره‌های من و ممد به خیر.
قدرت گرفته از بیان | طراحی شده توسط عرفان