در حسرت کلپوره

و عطش من از بر گرمای تو، به از کاسنی باشد بر مزار مرشد...

به ما حنظل می‌دهند و می‌خواهند ما بگوییم عسل است.

«ساعدی» می‌گفت، دو دیوانه؟ که چی؟ و انگار ما همه عاقل بودیم!

کمال فضلیت وقوف دانش

ز گمان تفکر، از آن موضوعات که تنها میخواهند چند اسم سر هم باشند، کاربرد دیگری هم برایشان نباشد، یک پله پایین تر از کمال فضلیت گروه های اسمی شامل یک کلمه ئیسم دار؛ به بیان ساده تر، از آنها که باید بشینی و به اوج طرف خندید و به خنده خود افسوس خورد، افسوس به همان ندانم هایی که ندانی که ندانی، همان هایی که سقراط میدانست نمیداند، اما با نادانی محض به اوج دیگر نادانان سخره کنی و تکه پرانی! آری، این از همان هاست.
تلاشی در راستا بهینه سازی مطلق توابع اکیدا یکنوا، همان هایی که تا قبل یک مترسک ۷۰-۸۰ صفحه‌ای بدیهی میدانستی‌شان، اما حب محبی، با تمام تقلا نتوانست تو را وادار به قبول نادان ماندن کند، پذیرفتی و دیدی آنقدر ها هم که می گفتی بدیهی نیست، کما این که اصلا بدیهی نبود؛ رگه های جهل باقی مانده در وجود ناخالصت همان کرد که بلاهت به سر این ملک آورد، ملکی که روزی به سلیمان ادا و اطوار میکرد لیک در این روز به آرزو یک اهریمن خوش نشسته!
از همان ابتدا گفتم، این قرار است یک پله پایین تر از متن های پر از ئیسم باشد، همان هایی که ژاله و ژابیر و ژاسمین به دور میز میزنند، همان‌ متن هایی که ژونال های روز خارجی به نشانه قدرت غرب و افتخار ژنرال‌هایشان میزنند، آری یک پله پایین تر از کیفیت متن هایی که ژن را نتیجه بقا میدانند و ژنده پوشی را کفر به خدا!
البته من «درب بهشت را زدن» را ناممکن نمی‌دانم، از آن بخیل‌هایی هم نیستم که آن متن‌های به اصطلاح درجه ۱ را می‌نویسند و پز آن را به هر ضل‌الفکری میدهند؛ به یکباره غلط‌گیری کنم که ناخواسته انحرافی در معیار شما پیش نیاید، من از آن «جمع کمال شمع اصحاب» که خیام میگوید هم نیستم، بلواقع اصلا در حد دسته‌بندی شدن نیستم و به زور نصف باب حقانیت را طی کرده باشم، از آنهایی باشم که به زیر هر پله گویی دستی کشیده باشند و بالایی هر پله را که گویی آرزومند (واضح است که این نیز تلاشی بر جوانی).
آری، همان مسافر غریبی که از تفکر به زندگی خرچنگ لذت ببرد و از خوردن آن آسی باشد، هرچند که ژست موش گیرد و مدعی دفن شیر ژیان باشد! گفتم که زیر هر پله ای را دست کشیده ام، هر پله ای که فکرش را بکنی، به دنبال نقیض هم نباش که نیابی، از آن حرف های ژاژ هم نیست که یوسف های نوین قولش را به آسیه ها میدهند، لیکن از آنها هم نیست که ژول‌ورن در چند روز متناهی کتابش کند و این ژاکت پوشان ئیسم گو تاییدش کنند؛ نکند تو هم میگویی که دسته دیگری موجود نیست؟
خدا را چه می‌پنداری؟ نه به این تفسیر ساده و بیان مطلق انسانیت، به آن مفهوم خالص و شبنم‌ش، همان گود ژرف و ژرسه، همان دوست ژکاره و همیشه همراه، همان سخن زیر لب و گردی گوشه چشم‌ت را گویم، همان که انفصال رفتار یئسم دوستان هم قبولش دارد، آری همان که بود و نبود را می‌گویم؛ ژون تو، ژی من، راسته سوم نیست؟ چکاوک تو بگو...

مترادف سرآغاز: دیباچه، مقدمه

    گذاشتن، رفتن، پیوستن؛ گفتیم سخته اما شدنی، رفتیم که دیگه بر نگردیم، نه که با نوشتنه مشکل داشته باشیم، دغدغه هامون با محیط جور نبود، خواسته‌هامون منطقی نبود، نه که از اونا بوده باشه که «یکی خوانم، یکی دانم، یکی جویم» اینا، نه بابا ما اصلا قیافه‌مون به اون فلسفه نمی‌خوره، نه که آتئیست باشیم(زبونم لال)، نه بابا، ما اصلا اهل فکر کردن نیستیم؛ نهایتا هم اگر میخاستیم «یکی جویم» زیر لب بگیم، بحث عشق کوچه خیابونی بوده، که الله وکیلی مال این چرندیات نیستیم، نه که بچه جاده ساوه باشیم، تعریف زندگیمون رو بزاریم غیرت، بزاریم کفتر، بزاریم لب‌پر، نه آقا جان!

    گذاشتن، رفتن، پیوستن؛ گفتیم سخته اما شدنی، رفتیم که دیگه بر نگردیم، بریم که بریم، بریم دور دستا، بریم اونجا که هیچ کس نمی رفت، حسن کچل هر روز میرفت الا جمعه ها، گفتیم بریم جای از ما بهترون، بریم دور دورا، سرزمین خدایان رو دوتا عملیات بیت‌المقدس بزنیم، یه فتح ۴، اگر امکانات یاری کرد یه نقشه در حد اچ-۳ هم بکشیم، اما رفتیم و دیدیم اونجا هم هیچی نی، همین بلاد کفر خودمون بهتره.

    گذاشتن، رفتن، پیوستن؛ گفتیم سخته اما شدنی، رفتیم که دیگه بر نگردیم، رفتیم که به قول این خارجی‌ها یکم پرایویسی داشته باشیم، رفتیم که هک نشیم،‌ مغز لا الاکلنگ نشیم، رفتیم بمونیم، راحت شیم، اما مگه شد؟

    گذاشتن، رفتن، پیوستن؛ گفتیم سخته اما شدنی، رفتیم که دیگه بر نگردیم، بلکه خاطره ها مثل الکلِ سر وا بشن، بپرن، بلکه پا رفاقتا بیشتر خرج کنیم، که تا زنده‌است انسانم آرزوست، بمیره نهایتا میشه دفعه قبلی، گند تو زندگی، نوشتار تا به آخر خط...

    گذاشتیم، رفتیم، اما لامصب نپیوست، که نپیوست! گویا فقط برا بقیه خوبه، برای ما خرابه، گویا خواننده بمرانی، خودش از جنس ما هه، گویا که چه عرض کنم، این زندگی ما از اعداد هم گنگ تره.

پ.ن: یادمه یه بار کلی نوشته بودم، کلی تاریخ، کلی روز، که همه‌چی رو تو چارچوب همونا تعریف میکردم، روزی که گذاشتم، روزی که رفتم، همه اونا رو هم با خودم بردم، اما راه برگشت؛ راه برگشت نداشت...

از دار دنیا یه خر سبز آرزوها داشتیم، که اونم به بهونه ۸۸ از ما گرفتن!
بعد چند وقت به سرمون زد بریم عیادتش، گفتن رو موتور تصادف کرده،‌ شاش‌بند شده، مرده؛
خلاصه شدیم بی‌آرزوِ مطلق، رو به زوال عقل...
یاد خاطره‌های من و ممد به خیر.
قدرت گرفته از بیان | طراحی شده توسط عرفان