در حسرت کلپوره

و عطش من از بر گرمای تو، به از کاسنی باشد بر مزار مرشد...

دردسرهای وی

وی سه خط bash نوشت و سپس از ذوق آن خشتک دراند؛

اکنون وی فکر میکند(واقعا هست) از همه دنیا بهتر است! (البته به جز bashکاران)

حالا وی از خود فریفتگی خوابش نمی‌برد...

اسیر شدیم بخدا.

سلطان ابرها

همینقدر بالا می‌مونم!

«علی قاسمُا»

اون ته ته هاش

و حدش رو که بگیریم، زندگی همه‌مون قبره؛ دیگه همگرا شدن از این بیشتر؟

میگنا

میگن امشب از اون معدود شباییه که حتما میشینه پا حرفات، یعنی اگر سرش شلوغ ساختن آدم زمینی بوده، یه امروز رو سوا کرده برا ما، البته نه که یه کله گوش وایسته ها، نه، میگن خیلی که حرف دلت رو بزنی ها، اونجوری که تابلو باشه، اونم حرف دلشو بهت میزنه. میگن اگر دعا کنی اجابت میکنه، اگر گناه کنی میبخشه؛ میگما کیه که اینا رو از دست بده، کیه که بزاره بره؟ حتی اگر...

امشب منم تو خلوت خودم و خدام، ذوق میزدم، میپرسیدم، عصبانی میشدم، خلاصه بگم، تو حال خودم بودم؛ اما یه چیزی رو شنیدم که حال‌مو گرفت، یچیزی دیدم مغزم افتاد، یچیزی شنیدم که برق از سرم پرید، یعنی گذاشتم امشب بره، از دستش بدم. اینور خیابون دختره داشت پشت ترازو صواب‌هاشو با دنیاش طاق میزد، خسته شده بود، کلافه، گشنه و دست دراز ولی؛ ولی خدا کم نگذاشت، ثواب‌هاش رو با رویا‌هاش طاق زد.

دلم خواست

از اینا که ۲۴ی پست بلاگ میزارن و میرن تو توییتر هم کلی سر صدا میدن و میان همه غر هاشون رو تو تلگرام واتساپ سر رفیقاشون میزنن؛ آره یهویی دلم از اینا خواست اما حیف که خیلی خوابم میاد.

سیگار پشت سیگار

حافظه کوتاه مدت در حد ماهی گلی، دستاش هم میلرزید در حدی که غذا به زور می‌خورد اما هنوز بهمن می‌کشید!
نمی دونم چیه تو این سیگار که بعد وا شدن مغزش هم حاضر نبود ولش کنه؟
شاید هم اون یه چیزی میدونه که ما نمی‌دونیم، شایدم اون یه چیزی داره که ما نداریم!؟ خلاصه صلاح مملکت خویش، خسروان دانند.

یا لطیف

هر روز در کف علت خلقت، اعجاز خدا و ماهییت ما!
کافیست تا آن روز امتحانی داشته باشم، اینها چیست؟ تفکر یعنی چه؟ هر چه که خدا و کتاب خدا گفته باشد، حق همانست؛ صلوات برفست.

به صدور رهایی

به من می‌گفت احمق، ما هم که ابله؛ نگو که مشکل خودش بود!

به ما حنظل می‌دهند و می‌خواهند ما بگوییم عسل است.

«ساعدی» می‌گفت، دو دیوانه؟ که چی؟ و انگار ما همه عاقل بودیم!
از دار دنیا یه خر سبز آرزوها داشتیم، که اونم به بهونه ۸۸ از ما گرفتن!
بعد چند وقت به سرمون زد بریم عیادتش، گفتن رو موتور تصادف کرده،‌ شاش‌بند شده، مرده؛
خلاصه شدیم بی‌آرزوِ مطلق، رو به زوال عقل...
یاد خاطره‌های من و ممد به خیر.
قدرت گرفته از بیان | طراحی شده توسط عرفان