در حسرت کلپوره

و عطش من از بر گرمای تو، به از کاسنی باشد بر مزار مرشد...

جرعه آخر

میگن آدم هیچ وقت بزرگ نمیشه، زمینه که کوچک میشه و اینجوری آدم فکر می‌کنه که داره بزرگ میشه، قد می‌کشه و رشد می‌کنه! میگن این کوچک شدن انقدر ادامه پیدا می‌کنه تا دیگه هیچ کس روی زمین‌مون جاش نشه، هیچ چیز و الی آخر؛ میگن مرگ دقیقاً همون لحظه‌ای از زندگیه که دیگه هیچ ذره‌ای نمی‌تونه روی زمین‌مون جا بشه، دیگه اونوقته که مجبوریم ولش کنیم، و رها بشیم تو هیچی تا شاید یه چیزی پیدا بشه که دوباره روش جا بشیم و ...، دقیقا مثل اون صدا "قُلُپ" آخر لیوان شربت توی تابستان.
میگن مرگ بقیه اصلا وجود نداره! مرگ بقیه اون لحظه‌ای هست که تصمیم گرفتیم برای اون طرف دیگه نه تنها توی زندگی‌مون، بلکه توی زمین‌مون هم جایی نگذاریم؛ من که نفهمیدم چطور شد!؟ خب مگه این آدما با گذر زمان کوچیک نمی‌شن؟ بزاریم‌شون همون کنج برای خودشون باشن دیگه، چرا از زمین پرتشون می‌کنیم بیرون؟ یعنی زمین اینقدر سریع کوچک میشه؟ یا این که ما یکباره دلمون می‌خواد کلی آدم بیاریم تو زندگی‌مون که دیگه حتی یک کنج هم برای اون‌ها جا نداشته باشیم؟ اصلا اگر اینجوره آدم‌های پیر خیلی باید دو رو و سنگ‌دل باشن که وقتی الکی مثلا عزیز شون می‌میره براش مراسم خاکسپاری می‌گیرن و این همه گریه می‌کنن! شاید هم از زندگی خیلی خسته شدن، دلشون تنهایی می‌خواد ولی ارزش اون عزیز از دست داده رو وقتی که رفت می‌فهمن! شاید هم می‌خوان ما جوان‌تر ها نسبت بهشون خوش‌بین باشیم، شاید هم نسبت به زندگی! نمی‌دونم والا، من که هیچ وقت سر از کار این بنده و بشر در نیاوردم.
فکر می‌کنم این بلاگ (این فصل از زندگی یک فشل مغزی) هم تمام شد؛ تمام که نه البته، آنقدر سیاره‌اش کوچک شده که دیگر جایی برای ماندن نداشته باشد.

به یاد خاطره من، ممد، اشرف و به یاد خسرو.

هذیان

امروز خورشت سبزی خوردم، خیلی چرب بود ولی چسبید، اما بعدش حالت تهوع گرفتم. میگن آدم وقتی که غذای بد می‌خوره حالت تهوع می‌گیره، بعضیا هم میگن آدما وقت که از خودشن دور میشن حالت تهوع می‌گیرن، میگن آدما وقتی عاشق شدن از خودشون دور می‌شن. میگن آدما موجود عجیبین، با این که عشق براشون تهوع آورده باز عاشق میشن؛ البته میگن موقتیه، بعد یه مدت که خیلی از خودشون دور شدن این تهوع عادی میشه، ولی باید تا آخر عمر با تهوع زندگی کنی! میگن آدما غریبن، تا آخر عمرشون می‌جنگن که دلیل موندنشون رو ازشون نپرسی، می‌جنگند که دلیل رو از خودشون نپرسن، میگن اینجوری آدما بدون این که عاشق بشن هم از خودشون دور میشن، یعنی میگن آدما بعد بلوغ تا آخر عمرشون با حس تهوع زندگی می‌کنن!

میگن خورشت‌سبزی دوای هر دردیه، عشق از سر می‌ندازه، درد رو هم از بدن، میگن خورشت سبزی آدمو به خدا نزدیک می‌کنه، اصلا میگن خورشت سبزی در معرفته! احتمالا باید خورشت سبزی که میگن چرب باشه مگر نه دلیلی نداره که آدم یکباره بی‌افته اون کنج و بعدش متحول شه، اما اگر چرب باشه آدم چرت‌ش میگیره و وقتی که بیداره ذهنش هزار راه میره، میگن این که ذهن آدم هزار راه بره خوبه، ذهن آدمو باز می‌کنه و فکر‌های نو میزنه به سرش؛ احتمالا برای همینه که باید خورشت سبزی آدمو متحول کنه! ولی اون قستی که میگن عشقو از سر می‌اندازه رو قبول ندارم، میگن بوی یار آدمو معتاد می‌کنه، شاید یار بوی خورشت‌سبزی میده، اینجوری دیگه طرف به یار نیاز نداره!

فکر کنم منم بوی خورشت‌سبزی می‌دم، مگر نه دلیلی نداره الآن اینجا هذیان بگم.

ج پسند

به اخبار قسم، که خبر جرس روح است و کنه افکار؛ بد و خوب هم ندارد همه‌شان از دم، جنون مردم آزاری اند فقط لازم چند سالی را زنده باشی و خاطراتت را به اندازه پرورانده باشی آنگاه کافیست تا یک روزنامه (که به شما قول داده‌اند خبر بد نداشته باشد) دستت بگیری و ذهنت را برای خواندن خبر آماده کنی، خبر بد هم که در میان نباشد ها، ذهنت فلان خبر بد که از فلان فرد هنگام صبحت با تلفن همراه در فلان مکان شنیده را یادآوری می‌کند و حالیه را حالی‌ات می‌کند و ایام یومیه را به کامت تلخ.
اصلا اثبات علی و علمی دارد که ذهن آدمی آماده اعتیاد است و دم دست‌ترین مخدر جوهر اخبار است که گویا از جوهر نشادر و اسید معده هم قوی‌تر است. می‌گویند راه ترک‌ش خبر خوب است و روزه لبخند؛ ماه‌ها روزه گرفتم و فرقی نکرد؛ به قول محبوب ناسوت‌ولاهوت احتمالا کوچک بوده و از اعماق وجودم نبوده، از این لبخند فیگوری‌ها بوده که ژکوند را معروف کرده و داوینچی را نقاش! ماه‌ها هم تا بنا گوش لبخند می‌زدم اما فرقی نکرد که نکرد، کم کم به باور دروغ‌گو بودن آن محبوب لامذهب رسیدم.
از تلاش و مراکز ترک اعتیاد قطع امید که کردم به ناچاری مجبور شدم زندگی را به دنده ۲ بگیریم و مسیر کوچه علی چپ، خوشبختانه تا به اینجا که خوب جواب داده، فقط گه‌گداری از صدای اخباری که در کوچه به گوش می‌رسد می‌رنجم و داد و هواری را به اعتراض سر می‌دهم، ذهنم به مخاطره می‌افتد و شروع به جوشیدن می‌کند؛ ۲ قاشق پودر پتاس می‌خورم، آرام که شدم و به مسیرم ادامه می‌دهم...
اما بعضی خبر ها را پتاس هم جواب گو نیست؛ آنقدر ذهنم اسیدی می‌شود که خودش را هم می‌خورد، البته خودخوری خوب است، فراموشی می‌آورد!

بیداری

خداوندا، همه ما را اسیر بند آزادگی بفرما.

از همونا

از همونا که فقط برای حس‌ش بود، همونا که فقط وقت باد میاد، از سر کوه تا میان خزان میاد، همونا که براش اذان می‌گن، از کار می‌کشن و نماز می‌گن؛ همونا که خورشید براش صبح تا صبح طلوع می‌کنه دم شب سر خستگیش کم میاره و غروب می‌کنه، همونا که ماه ازش می‌ترسه و نور به نور میشه، بابا همونا که براش وسط خواب بیداری، میای که بمونی اما رفتنت قطعیه، همونا که خوردیش تا به انتهای مزه اما الان دیگه بهت نمی‌چسبه، بابا باد سحر وسط تابستون رو میگم، همونا که گرمه اما صورتت رو خنک میکنه، همونا که گرماش خوبه همونا که دلت می‌خواد همیشه بمونن اما میرن، جام ملی رو می‌گم، همون تیم نمونه که دیگه نیست مثلش تا «جامه» واس تیم بمونه، همونا رو میگم که واسش درد زایمان میدن آخرش هم بچه‌هه راز خوشبختی رو تو خونه دیگرون جستجو میکنه و ول میکنه میره.
بابا نه درد میگم نه خوشی رو، نه زخم میگم و نه بستری رو، بابا اینا همه‌ش جبره، عمل انجام شده‌است، آدم کم آورده است، بنده سینه‌چاکه، بابا اینا همه‌اش کشکه، مشقته و رنجه، بابا اینا همش سر‌کاریه، از ته دل واسه بازیه، بابا ما خودمون میدونم تو این دنیا کشکیم، فقط به قول چاووشی طاقت میاریم و کوه رنجیم، عاشق غذای تیز و گرمیم بلکه بشه فرار کرد از این تفکر دنیای وامونده، همونی که دهنمون از خلقتش وا مونده، سر خاکش چندتا لنگه کفش جامونده، همونی که تیر براش هوا میکنن، همونی که جون براش فدا میکنن، بابا همون دنیایی رو میگم که توش عقل نیست، یعنی عقل هست اما کوچک و زنگ زده، اسم فیلمه اما واقعیته، آخه واقعیت تلخه، یعنی شیرینه ها اما مثل شکلات تلخه؛ فکر کنم مثالم بد بود، همونا که برج زهرماره اما هنوز میچسبه، همونا که از چای بعد خواب هم تلخ تره اما تا نزنی موتورت قطعه، همونا که براش صدتا فحش میدی اما تهش سیم ارت‌ه که قطعه، همونا که براش راکت هوا میکنن، همونا که هنوز رو زمینه اما میزننش که نپره، همونا که یکم اوج میگیره و بعد ۵ دقیقه خودی ها میزننش!
اصن چرا راه دور میریم، همونا که برای عزت و آبروش سر بچه خودمون رو میکنیم با افتخار پز ۵ سال زندانشو میدیم، همونا که براش کتک میزنیم، داد و هوار تو خونه سر میدیم؛ همونا که رو صدای ناب میان، گند میزنن تو هرچی ارکستر سمفونیه، تو هر چی موسیقی کلاسیکه، تو هر چی بیت زندیگه، همونا که شد ۵ در، یه در رو نبست غول اومد خونه مفت خوری کرد، همونا که براش تبلیغات میکنن و میگن مرگ بر مصرف گرایی؛ بابا همونا که آدم براش اشک میریزه، میرن و دیگه بر نمی‌گردن، میرن و به ما میگن رفتن جای خوب، ما موندیم کنج غم که چرا ما رو نبردم. همونا که شدیم لشکر عن، سوار خر، اهل جفتک، بدون فکر، رو به نوشتن، همونا که هی میگیم و هی میگیم آخرش هم خودمون انجامش میدیم.
همونا که دیگه براش باتری نداریم، منطقیه اما براش زاری نداریم، همونا که کنج ذهنه اما ازش یادی نداریم؛ چی بگم، ما که اصلا سوادی نداریم...

این یک متن ساده است !

این یک متن ساده است، هدف خاصی هم ندارد؛ حرف های آموزنده نمی‌زند و با چرندیات هم پر نشده است، چیز خاصی از آن دست‌گیر شما نمی‌شود و  نتیجه‌ای هم از آن برای شما وجود ندارد، نه باعث باراش باران خواهد شد و نه خواندنش شما را حفاظت خواهد کرد!

این یک متن ساده است، هدف خاصی هم ندارد؛ به شما یاد نمی‌دهد که چگونه عاشق شوید، جادو رسیدن به معشوق هم ندارد، نه کاری می‌کند که به عاشق پیشه ها بر بخورد و نه مشکلی با این افکار خلف‌ مطلق دارد، حرفی در مورد گردش ماه و تاثیراتش بر مدار زمین بلد نیست و گذر عمر ستاره ها را مورد بررسی قرار نمی‌دهد، نه به آن دور دست های آسمان نگاه می‌کند و نه خودش را به روی مشکلات زمین متمرکز کرده، نه به سیاست او بد می‌گوید و نه از حفاظت این خوش می‌گوید، رشد درختان در شهر های مختلف را مقایسه نمی‌کند و آمار های تغذیه فردی را هم مورد مکاشفه قرار نمی‌دهد، ماهی های دریا را به حال خود وا گذاشته و در مورد فیل هایی که توسط مارها بلعیده شده‌اند هم بحثی نمی‌کند، شباهت مارهای بووآ به کلاه یا حتی حرام شدن ۲ روز از زندگی یک جوان پولدار که دلش می‌خواهد به فلان شغل بیهوده بپردازد را هم کاری ندارد.

این متن خیلی ساده است، هدف خاصی هم ندارد؛ نه دنیای ادیان را کار دارد نه آن سوفی بی مذهب را، نه دختری که با نور ماه زندگی می‌کرد را کار دارد و نه آن اندیشه های فئودالیسم قرن ۱۰ام را، نه گذری بر روند انقلاب های مردمی می‌کند و نه گذری بر سفر باد از کرانه رود سند، نه کاری به نام‌گذاری بی‌نهایت دارد و نه آن کشوری که حیوانات ساختند، نه سیری در سفرنامه ها دارد و نه سیری بر سفر آپولو، نقدی بر جنگ جهانی را بحث نمی‌کند و  آن فیلم گمشده را هم نقد نمی‌کند، نه به شما کمک می‌کند که سیره زندگی آن مرحوم را بفهمید و نه به شما کمک می‌کند که از کچلی یا مشکلات جنسی رنج نبرید، رفتار شما در خانه را مربوط به موضوع نمی‌داند و موضوعش را به گستره هیچ نمی خواند، ساده نیست اما چیزی هم برای گفتن ندارد، زمان می‌گذرد و این هم می‌رود.

آری می‌دانم، این متن خیلی خیلی ساده است، هدف خاصی ندارد و زمین را را از حرکت وا نمی‌دارد و گازش را هم نمی‌گیرد که برود، بی ارزش نیست اما ارزشی هم ندارد، درست مانند زندگی. آری می‌دانم، این متن ساده است، همه می‌توانند و می‌دانند چگونه؟ اما آیا نباید نوشته شود؟ آیا نباید خوانده شود؟ و هزار «آیا نباید؟» دیگر

عسل است.

«ساعدی» می‌گفت، دو دیوانه؟ که چی؟ و انگار ما همه عاقل بودیم!