در حسرت دمنوش مکی و بومادران

سابقاً کلپوره به از کاسنی باشد بر مزار مرشد کما که دائما یکسان نباشد مراد ما

گمانم یک قرنی شده بود

آخ، من چقدر این برادران هندی را دوست دارم. خیلی وقت بود که یک چایی خوب گیرمان نیامده بود!

بهانه‌های سرسخت

یعنی چی مغزم خاموشه؟ بابا بشین بنویس، پس فردا ددلاین داریم!


پی‌نوشت: ولی دیگه الان واقعا مغزم ته کشیده، خدا رو شکر حداقل اثبات قضیه اصلی رو نوشتم :)

بیا دیگر!

همه را خواندم، ولی باز هم تو نیامدی...

بلای جان

آخر این چه بدبختی است؟ کد کار می‌کند، عجیباً هم خوب کار می‌کند ولیکن که اثبات شده بختک جانمان. کاش یک عصای موسی داشتم، می‌زدم وسط ریاضیات!

صرفا از پستو ذهنم #۱

می‌گوییم همه چیز باید از زیر تیغ منطق بگذرد، چنین چیزی چطور ممکن است؟ منطق برای ما یک سیستم استنتاج ساده فراهم آورده ولیکن که هیچ اصول منظمی را نطق نکرده! اصول هم بنمایه و پیشنیازی برای استفاده از استنتاج است. خب حالا باید چکار کرد؟ تیغ منطق هم بدرد اصلاح پشم نمیخورد.

داغ یک عشق قدیمو، اومدن تازه کردن.

بچه‌ها جلوی مغازه محمد نشسته بودند. تولد محمد بود و جمع هم جمع بود. دوتا سرباز و چندتا ذهن تنها که توی دلشوره‌هاشون رخت می‌شورن، دوتا دستام، نه دیگه چیزه، آهنگ چاووشی نیست که. دهقان و حسن منتظر تاریخ اعزام بودن و حاصلا سرباز حساب می‌شدن، دیگر محمد هم معلم شده‌بود، معصوم تازگی فارغ شده و هنوز زمان برای تصمیم پیش‌رو داشت، مهدی و پوریا هم هنوز دانشجو هستند. محمد هم معافیت پزشکی گرفته. ابوالفضل هم پرونده پست کرده. می‌ماند من که هنوز هم رستنی‌ها برایم کم نیست! منتظرم و بلاتکلیف، احتمالا مهر می‌روم ولیکن که نمیدانم، چنان درهم و برهم گفته‌ام که خودم هم نمی‌دانم.
باورش سخت است ولیکن که دو ماه دیگر کی کجاست؟ این‌ها خالق من بعد از خدا بودند.

اصلا بکش تا شیره جونت در بیاد!

دندان‌هایم درد گرفته‌اند، گونه‌هایم رد افتاده‌اند، لب‌هایم سیاه شده، لثه‌هایم سیاه‌تر، بوی سولفید هیدروژن تفتان و حسن علی را می‌دهم، جانم را گرفته و نیرویی ندارم، تمام بدنم راس دو ساعت به گزگز می‌افتد و درد می‌کند، پایم از کار افتاده و سینه‌هایم خس خس می‌کند و دو پله به زور می‌روم؛ هنوز هم می‌کشم، نمی‌دانم چه دارد ولی پک به پک خودم را لعن و نفرین می‌کنم و پک بعدی را محکم‌تر می‌کشم.

عسل است

«ساعدی» می‌گفت، دو دیوانه؟ که چی؟ و انگار ما همه عاقل بودیم!

«بریده‌ای از اسماعیل»

از دار دنیا یه خر سبز آرزوها داشتیم که اونم به بهونه ۸۸ از ما گرفتن!
بعد از سال‌ها خبر رسید روی موتور تصادف کرده، به سرمون زد بریم عیادتش، گفتن شاش‌بند شده، مرده؛
خلاصه شدیم بی‌آرزو مطلق، رو به زوال عقل.
حالا بعد از چند سال برگشتیم به زندگی، یه جورایی مثل ریه‌های روی پاکت سیگار!
همانم کما که اینبار زنده و سرشار، در تقلا برای بهبودی...